:: دکلمه ازداریوش ::
قصه بی سر و ســـامانی من گوش کنـــــيد
گفتگوی منو حيرانی من گوش کنــــيد
شرح اين قصه جانسوز نهفتن تا کــــــــی سوختم
سوختم اين راز نگفتن تا کــی
روزگاری من و دل ساکن کويی بوديــــــــم
ساکن کوی بت عربده جويـی بوديـــــم
دين و دل باخته ديوانه رويی بوديـــــــــــم
بسته سلسله سلسله مويی بوديـــــــــم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
نرگس غمه زنش اين همه بيمار نداشـــــت
سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشــــت
اين همه مشتری و گرمی بازار نداشــــــــت
يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشـــــت
اول آن کس که خريدار شدش من بـــــــــودم
باعث گرمی بازار شدش من بــــــــودم
گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفــت
با دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفــــت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفـــــت
با دل پر گله از نا خوشی روی تو رفــت
حــــــاش آلله کــــه وفای تو فراموش کــــند
ســــخن مصــلحت آمـــيز کسان گوش کـــند![]()
داريوش بزرگ مرد موسيقی ايران![]()
